-
(via absolutelymadness)
Posted on May 28, 2012 via Absolutely Madness - Tumblr with 1,600 notes ()
Source: absolutelymadness
-
(via pleatedjeans)
-
دلتنگ خود
و من میمانم و حرفهایی که دیگر نیازی به پخششان در هیچ دنیایی را ندارم، حرفهایی که به هیچ زبانی آن نیستند که در درون من میگذرد…دنیای این روزهای من در هیچ کلامی تاب ماندن ندارد، خودش است، بی هیچ حرفی، با غرور و تنها و کلافه، در جستجوی یافتن “۱۷ سالگیم” است، گمش کردم، در یکی از کوچه های تهران جایش گذاشتم…همانجا که در آن اتاق کوچکم را داشتم ، در یک خانه خیلی متوسط در یک محله خیلی متوسط …و چقدر درک این دنیا برایم ساده بود…دنیا رو بدها، خوبها کرده بودم روی تخته سیاهی که بهش نام مغز دادم و میخواستم با خوبها باشم و با بدها بجنگم…آنهم منی که انسان جنگ نبودم، من که از زندگی فقط یک گوشه خلوت برای کتابهایم و نوارهای کاست و ضبط صوت پاناسونیکم میخواستم، همین مرا کافی بود…من حالا میبایست میجنگیدم و آن روز بود که خود ۱۷ ساله ام را در همان اتاقی که ازش بوی کتابهای چخوف میومد و صدای موسیقی بتهوون جا گذاشتم… گفتم که باید برم، میخوام برم دنیا رو عوض کنم صبر کن کمی، وقتی که برگشتم میام باز دنبالت…لعنت به این جدایی ، حالا عمریست که سرگردان توام، و روز به روز از تو دورتر میشم …امواج این رودخانه مرا آنچنان در خود بلعید که جای سر برآوردن، نفسی گرفتن و به دنبال تو گشتن برایم نماند…حالا ازت میپرسم هستی هنوز؟ ۱۷ سالگی من هستی هنوز اونجا؟ روی اون تخت چوبی ساده یک نفره؟ اگر مرا امروز میدیدی آیا مرا دوست میداشتی؟ یعنی آیا هنوز راهی هست که من و تو رو به هم وصل کند؟ دلتنگ خودم شدم، همین…مگر میشه این دلتنگی رو با کلمات بیان کرد؟ میبینی چه ساکتم این روزها؟ ماجرای ما این است …. -
One of the great, rugged American writers (and Utopian Socialists): Jack London - Jan 12, 1876 - 1916…
“There is an ecstasy that marks the summit of life, and beyond which life cannot rise. And such is the paradox of living, this ecstasy comes when one is most alive, and it comes as a complete forgetfulness that one is alive.
This ecstasy, this forgetfulness of living, comes to the artist, caught up and out of himself in a sheet of flame; it comes to the soldier, war-mad in a stricken field and refusing quarter; and it came to Buck, leading the pack, sounding the old wolf-cry, straining after the food that was alive and that fled swiftly before him through the moonlight.” ― Jack London, The Call of the WildAbove: Jack London writing, 1905
Posted on January 13, 2012 via Ordinary finds with 44 notes ()
Source: i12bent
-
Posted on January 13, 2012 via Pleated Jeans with 596 notes ()
Source: poorlydrawnlines.com
-
I Sit and Look Out BY Walt Whitman
I sit and look out upon all the sorrows of the world, and upon all
oppression and shame,
I hear secret convulsive sobs from young men at anguish with
themselves,
remorseful after deeds done,
I see in low life the mother misused by her children, dying,
neglected, gaunt, desperate,
I see the wife misused by her husband, I see the treacherous seducer
of young women,
I mark the ranklings of jealousy and unrequited love attempted to be
hid, I see these sights on the earth,
I see the workings of battle, pestilence, tyranny, I see martyrs and
prisoners,
I observe a famine at sea, I observe the sailors casting lots who
shall be kill’d to preserve the lives of the rest,
I observe the slights and degradations cast by arrogant persons upon
laborers, the poor, and upon negroes, and the like;
All these—all the meanness and agony without end I sitting look out upon,
See, hear, and am silent. -
تنهایی
-
بیست و نهم سپتامبر دوهزار و یازده
دوست مشترک بهم گفت که این حالت «سالم« نیست.
خب من که چیزی نمیخوام
انتظاری ندارم
واسه خودم، تو توهمات خودم دارم زندگی میکنم. گیرم با تو.
من که نیومدم تو حریمت
نمیام تو حریمت
من که هیچی نگفتم
من که میدونم من هیچ جایی ندارم تو زندگیت
میدونم دیوونگی خودمه و توهمات خودم.
من که به تو کاری ندارم. ضربه نمیزنم. تو که اصلا نمیدونی این انقلابا رو تو جوون من.
خب قاعده نیست که نباشه. اگه قاعده بود که اصلا تو نبودی. تو کجات قاعده است؟ من کجام قاعده است.
شاید عجیب باشه، اما مریض نیست.
یعنی من فکر میکنم مریض نیست
مگر اینکه بگیم شیزوفرنی هم یه نوع مرضه. -
هجدهم سپتامبر دوهزار و یازده
میگوید بر خلاف آنچه ظاهرت نشان میدهد در رابطههای عاشقانهات آدم محکمی نیستی. نه میتوانی نه بگویی و نه میتوانی بگویی که کسی را دوست داری. میگوید اینطور اگر کسی ادای عاشق بودنت را در بیاورد و تو هم دوستش داشته باشی، هر بلایی بخواهد سرت میآورد. تو هم برای نرنجاندن دلش- حتی اگر فقط دوستت هم باشد- هر کاری میکنی.
بعد میگوید که همه اینها را هم بلند بلند میآیی مینویسی. چطور اعتماد میکنی که آدمها سواستفاده نکنند. آنهم از توی اینهمه احساساتی.آدمهای نازنین کمیابند. وقتی رفاقت و رابطه قاطی میشوند من نمیدانم که چطور میشود یکی را بست و دیگری را باز گذاشت.
و نه میدانم چطور میشود اینها را باهم داشت. چطور میتوان به رفیق گفت که دل پیچه مدامش را داری و چطور به معشوق میتوان گفت که رفاقت میخواهی. -
قلبم دارد پاره پاره میشود
همین دو روز پیش بود، با هم نشستیم …از درد های کوچکمان با هم حرف زدیم…و در آخر هم هنگام خداحافظی خندیدیم و به او گفتم …”میبینی که چقدر درد هایمان هم لوکس شده”…و اینکه “خیلی هم خوشبختیم چون سقفی بر سر داریم و کاری و از همه مهمتر فرزندانمان سالم هستند و پر از شور زندگی…قدر بدانیم” …”باور کن قدر میدانم عزیز دلم”…بهم گفت وقت خداحافظی وقتی که سفت در آغوشم فشردمش….امروز نوشت که دختر دو ساله اش به نوع بدخیمی از سرطان دچار شده … نفسم از صبح گرفته…اشک هایم بند نمیایند…نه به دعا توسل توانم، نه به هیچ نیرویی ماورای اراده انسان اعتقادم هست …فقط نشسته ام اینجا و قلبم دارد پاره پاره میشود


